بازگشت هیتلر

مقدمه‌ای بر کتاب «او بازگشته است»، نوشته‌ی تیمور ورمش

چشمانش را باز می‌کند و خود را ناگهان، زنده و سالم، وسط برلین مدرن می‌بیند. تا یک روز پیش از خودکشی خود را هم به یاد دارد و دیگر هیچ. هیتلر (خود هیتلر) بازگشته است.

همه‌ی ترجمه‌های کتاب او بازگشته است، نوشته تیمور ورمش
همه‌ی ترجمه‌های کتاب او بازگشته است، نوشته تیمور ورمش

کمی طول می‌کشد تا متوجه می‌شود شصت سال به جلو پرتاب شده. اما پس از این کشف، فقط لحظاتی لازم است تا به این نتیجه رسد که تکلیفی بر دوش دارد. زودتر از آنچه دیگران ممکن است در شرایط مشابه دریابند، واکنش نشان می‌دهد و صلابت خود را بازمی‌یابد. آخر رهبران و پیشوایان باید در هر شرایطی برنامه‌ای داشته باشند.

پیشوا لازم نیست بتواند زود تصمیم بگیرد، اما لازم است تا در لحظه‌ی درست، تصمیم درست را در آستین داشته باشد. پس اوضاع را با دقت بررسی می‌کند. همه‌چیز و همه‌کس را رصد می‌کند. ابزارهای مدرن را به‌سرعت می‌آموزد و هم‌زمان آن‌ها را تحلیل و نقد می‌کند.

در یوتیوب همه می‌توانستند هرچه را دوست داشتند ببینند، بدون این که حرفه‌ی روزنامه‌نگاری خودفروخته‌ی یهودی، به آن‌ها دستور بدهد.

او هیتلر است. خودِ هیتلر. خودِ خودش است که بازگشته است. آمده تا تأثیرگذار باشد، نه تماشاچی. رهبران اینچنین هستند.

از شکست پیشین خود کمابیش آگاه است، اما همچون جنگاوری کارکشته، فقط به پیش رو نظر دارد و پروای آنچه که گذشت را ندارد.

زمانه، زمانه‌ی صلح است. اما او برنامه‌هایی دارد.

پیشوا برای نقش قربانی ساخته نشده است. او وابسته به وساطت و محافظت موجوداتی چون وکلا و مأمورین پلیس نیست. خود را پشت آن‌ها پنهان نمی‌کند و حق را با مشت خود می‌گیرد.

می‌پذیرد که نقش دلقکی را با چهره‌ی واقعی خویش ایفا کند. ملاحظات زمان جاری را می‌داند. «دوران آشتی‌دوستی و عادت به خشونت نداشتن» است. این را می‌فهمد و کمابیش همرنگ می‌شود. اما تنهایی و ناشناسی و تغییر زمانه، هیچ‌کدام باعث نمی‌شوند از خط قرمزهایش عبور کند. هرگز دروغ نمی‌گوید. نامی مستعار برای خویش برنمی‌گزیند. شجاع است و در بدترین تنگناها نیز دلاور و سربلند ظاهر می‌شود. پشتش به توان بی‌بدیل رهبری خود گرم است، اگرچه گاهی جای همراهان وفادار خود را نیز خالی می‌کند.

هدفی پیش رو دارد و مستقیم به سوی این هدف می‌تازه. یک‌شبه و فی‌البداهه که به این راه نیافتاده. پانزده سال به آن فکر کرده و حالا وقت عمل است.

سخنرانی هیتلر، ماه می ۱۹۳۷
سخنرانی هیتلر، ماه می ۱۹۳۷

هدف او جاه و جلال و جبروت نیست. در پی قدرت و ثروت و مکنت نیست. هدفی به‌راستی متعالی دارد و آن، آزادیِ وطن است. آزادی از چه؟ فعلاً مهم نیست. از چه راهی؟ اهمیتی ندارد، ترجیحاً زودبازده باشد و به دور از دروغ‌های سیاسی. سربلندی میهن خویش را می‌خواهد و راهکارش را از پیش می‌داند و خود را مسؤول می‌شناسند.  اگر کس دیگری می‌توانست، با خوشحالی کنار می‌کشید. ولی افسوس که او تنهاست و دیگری‌ای در کار نیست. فقط اوست که می‌تواند بی‌باک باشد. فقط اوست که قاطعیت دارد و فقط اوست که مسؤولیت آنچه را می‌کند و می‌گوید و می‌دهد، بر عهده می‌گیرد. هرگز بهانه‌ای از قبیل «ما همه تصمیم گرفتیم»، بر زبانش جاری نمی‌شود و چنین بهانه‌آورانی را پیرامون خود تحمل نمی‌کند.

هیتلر تمام‌قد بازگشته و این بار ما را نیز با خود همراه می‌سازد و از درون خویش آگاهمان می‌سازد. تا این بار اگر به فجایع جنگی همچون آنچه او به راه انداخت فکر کردیم، مانند کنارگودنشستگان، یارانش را محکوم به ترس و نفرت نکنیم. هرچه باشد، در همین رمان کوچک هم بارها دغدغه‌ی او را دغدغه‌ی خود یافته‌ایم. با او خندیده‌ایم، با او آموخته‌ایم، با او ترسیده‌ایم، با او عصبانی شده‌ایم، و از همه بدتر، با او دلمان خنک شده است.

پیشوا بدون ملت خود هیچ نیست. البته پیشوا بدون ملت خود چیزی هست، ولی بعد کسی نمی‌بیند که او کیست. درست مثل این می‌ماند که موتسارت را در جایی بنشانند و به او پیانو ندهند.

شاید زیباترین صحنه‌ی کتاب، آنجا باشد که با استعفای منشی محبوب خود در دنیای تازه روبه‌رو می‌شود. اشتباه نشود. منشی کارش را خوب انجام می‌داد و دیکتاتور طمعی به خود او نداشت. رهبران بزرگ چنین نمی‌کنند.

منشی جوان، عکسی از خانواده‌ی مادربزرگش را نشان می‌دهد که چند هفته پس از گرفته شدن آن، همگی از بین رفته‌اند. هیتلر عکس را نگاه می‌کند. کودکان هم در آن عکس هستند. هیتلر کودکان را دوست دارد. به‌راستی دوستشان دارد. با دیدن عکس متأثر می‌شود. مردان عکس شاید به سربازی و جبهه رفته باشند، اما کودکان را با جنگ چه کار؟ تقصیر را به گردن چرچیل می‌اندازد که شهر را بمباران کرده. منشی می‌گوید بمباران کجا بوده؟ آن‌ها در اتاق گاز خفه شدند. هیتلر باز هم متأثر می‌شود. دوباره در عکس خیره می‌شود. آخر چرا؟ می‌گوید حتماً اشتباه شده. همیشه اشتباهاتی پیش می‌آمده که کسانی را به خطا دستگیر کرده باشند. منشی می‌گوید اشتباهی در کار نیست. آن‌ها یهودی بودند و کاملاً قانونی کشته شدند. دیکتاتور درمی‌ماند. اما این بار از کرده‌ی خود پشیمان نیست. به این فکر می‌کند که چه‌بسا کسانی که تیره‌ی یهودی دارند هم بتوانند با پشتکار نژادی بهتر داشته باشند. و با این فکر تازه، به جای دلداری دادن به دخترک، او را می‌بخشد! و حداکثر قول می‌دهد خود با مادربزرگ صحبت کرده، متقاعدش کند!

آدولف هیتلر، در حلقه‌ی زنان و دختران اتریشی، ۱۹۳۹
آدولف هیتلر، در حلقه‌ی زنان و دختران اتریشی، ۱۹۳۹. عکاس: Hugo Jaeger

هیتلر تازه، در آن شهر مدرن، جایی که همگان هیتلر گذشته را هیولا می‌خوانند، محبوبیت می‌یابد و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. مردم دوستش دارند و از او امضا می‌گیرند و تلاش دارند عکسی به همراهش داشته باشند. احزاب سیاسی یکایک از او دعوت به همکاری می‌کنند. اما پیشوا که دروغ نمی‌گوید. او به دنبال حزب ناسیونال سوسیالیسم جوانان آلمان است که خود پایه‌گذارش بوده و از گفتن آن ابایی ندارد. همه می‌خندند، اما پیرزنی که مادربزرگ منشی‌اش بود، از معدود کسانی بود که می‌گفت این حرف‌ها خنده ندارند. انگار می‌دید که هیتلر خود بازگشته است، همان حرف‌ها را می‌زند، و شوخی هم ندارد.

 

او بازگشته است، تیمور ورمش، نشر نگاه
او بازگشته است، تیمور ورمش، نشر نگاه

«او بازگشته است»، یا «بازگشت هیتلر»، نوشته‌ی تیمور ورمش (Timur Vermes) را نخستین بار در یک پزشک دیدم و از غرفه‌ی نشر نگاه در همین نمایشگاه کتابی که گذشت، تهیه‌اش کردم و یکسره تا به انتها زمینش نگذاشتم. شما هم چنین کنید.

صفحه‌ی اصلی کتاب به زبان آلمانی در گودریدز را به همراه تمام ترجمه‌های آن یافتم، اما نسخه‌ی فارسی در میان آن‌ها نبود که ناگزیر خودم آن را ثبت کردم. با آن که عکس و لینک کتاب به صفحه‌ی اصلی را هم وارد کردم، نمی‌دانم به چه دلیل این کار انجام نشد و گزینه‌ای هم برای ویرایش وجود ندارد. اگر راهی برای اصلاح می‌دانید، راهنمایی فرمایید.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.