حکایت ما و آن گنجشک مصری

چند سال پیش، یک بار که از کانال همیشه سوئز رد شدیم، صبح از خواب بلند شدیم و دیدیم یک گنجشک روی کشتی آمده و شب را خوابیده و صبح بیدار شده و دیده وسط یک عالمه آب است که تا چشم آدمیزاد کار می‌کند (چشم گنجشک را نمی‌دانم) چیزی دیده نمی‌شود.

سرعت پرواز جانور فوق‌الذکر از سرعت حرکت کشتی بود و برای ما ناظران ایستاده بر عرشه، این‌طور به نظر می‌آمد که گنجشک، هر بار که می‌پرد، رو به عقب پرواز می‌کند. این صحنه برای خود آن پرنده هم چیزی غیرعادی بود و هر بار به سرعت فرود می‌آمد و با تعجب به اطرافش نگاه می‌کرد. خلاصه آن‌قدر امتحان کرد و عقب رفت که به پاشنه‌ی کشتی رسید و احساس خطر کرد که اگر باز هم تلاش کند، این بار وسط مدیترانه رها می‌شود و بعید است توانش را داشته باشد که تا یک استراحت‌گاه دیگر، یک‌نفس بتواند پر بزند و این‌گونه شد که دست از تلاش کشید.

آن‌قدر این خطر را عمیق ارزیابی کرده بود که با نزدیک شدن ما، فکر پر زدن هم به سرش نمی‌زد و سعی می‌کرد دوان دوان از دستمان فرار کند. و البته ما هم آزار نداشتیم و وقتی دیدیم این‌طور است، سعی کردیم دور و برش نرویم. بالاخره یکی از همکاران صبورمان، پس از نصف روز تلاش بردبارانه موفق شد اعتمادش را جلب کند و در مدت یک هفته‌ای که مهمان ما بود، برایش غذا برد.

سرانجام کشتی ما به ایتالیا رسید و پرنده‌ی گم‌شده‌ی ما رفت تا زندگی جدیدی را در مکانی ناآشنا و جدید، تجربه کند.

هر بار که تجربه‌ی این گنجشک به خاطرم می‌آید، سرنوشت خودمان و این کشتی بی‌رحم و حرف‌ناشنوی زمان و زندگی را به یاد می‌آورم که هر چه هم تندتر بال می‌زنیم، گاهی در آن فقط به عقب می‌رویم.

 

2 دیدگاه

  1. ماجرای جالبی بود، من یسری آزمایشات روی خرگوش انجام داده بودم ولی پیرو این ماجرا گنجشک باید مغز پیشرفته تری داشته باشه پس.
    “کانال همیشه سوئز” خیلی خوب بود 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.